چه چیزی من را خوشحال می‌کند؟ روشی ساده برای برنامه‌ریزی از پایان مسیر

آرمین بیات۴ دقیقه مطالعه

به‌صورت اتفاقی به یک روش برنامه‌ریزی رسیدم. نمی‌دانم این روش دقیقاً درست است یا نه، یا قبلاً جایی درباره‌اش صحبت شده یا نه، اما برای من جالب بود. داشتم با خودم فکر می‌کردم اگر هفته آینده تمام شود و من به آن هفته نگاه کنم، چه چیزهایی اگر انجام شده باشند، من را خوشحال می‌کنند؟ چه اتفاق‌هایی اگر افتاده باشند، باعث می‌شوند بگویم: «خوب بود، هفته خوبی بود»؟ همین سؤال ساده باعث شد دوباره شروع کنم به نوشتن.

این بار، از انتهای مسیر به برنامه‌ریزی نگاه کردم، نه از ابتدای آن. به جای اینکه فقط بنویسم هفته آینده چه کارهایی باید انجام بدهم، از خودم پرسیدم: اگر در پایان هفته خوشحال باشم، دلیلش چیست؟ چه چیزی باید اتفاق افتاده باشد؟ بعد شروع کردم پنج چیز برای هفته بعد بنویسم و برای هر کدام، یک توضیح یک‌خطی اضافه کردم که چرا اگر آن اتفاق بیفتد، من را خوشحال می‌کند.

بعد فکر کردم شاید این روش را بتوان برای بازه‌های زمانی دیگر هم استفاده کرد: پایان روز، پایان ماه، پایان سال یا حتی پنج سال بعد. اگر ماشین زمان وجود داشت و می‌توانستم به آینده بروم و از آنجا به امروز نگاه کنم، چه چیزی باعث می‌شد حس کنم مسیر درستی را آمده‌ام؟ چه چیزهایی اگر اتفاق افتاده باشند، واقعاً من را خوشحال می‌کنند؟ شاید بهتر باشد همان چیزها را بنویسیم و بعد تلاش کنیم آن مسیر را بسازیم.

راستش نمی‌دانم این روش چقدر جدید است. حتی بعید می‌دانم چیز عجیب یا خاصی باشد. احتمالاً مقاله‌ها و تکنیک‌های زیادی درباره تصور کردن آینده، تصویرسازی هدف‌ها و برنامه‌ریزی معکوس از نقطه پایان وجود دارد. احتمالاً درباره این هم زیاد نوشته شده که مغز انسان همیشه مرز کاملاً روشنی بین تصور و واقعیت نمی‌گذارد و تصویرسازی ذهنی می‌تواند روی رفتار و تصمیم‌های ما اثر بگذارد. اما چیزی که برای من جالب‌تر بود، خود نوشتن بود؛ اینکه آن پنج چیزی که نوشته بودم واقعاً اتفاق افتادند و من در پایان هفته خوشحال بودم.

اما اینجا یک «اما»ی بزرگ وجود داشت. آیا این سقف خوشحالی من است؟ این سؤال برایم خیلی مهم شد. چون فهمیدم دقیقاً همین‌جا می‌شود تفاوت ایجاد کرد. وقتی از خودت می‌پرسی چه چیزی در پایان هفته تو را خوشحال می‌کند، در واقع داری سقف انتظارت را از خودت، از هفته‌ات و از مسیرت تعریف می‌کنی. پس می‌توانی این سقف را کمی بالاتر ببری. می‌توانی از خودت بپرسی: هفته آینده کجا خواهم بود؟ نسبت به این هفته چقدر رشد کرده‌ام؟ کدام اشتباه‌ها را دیگر تکرار نمی‌کنم؟ چه چیزی یاد گرفته‌ام؟ اگر در پایان هفته همه کارها انجام شده باشند، اما هیچ چیز جدیدی یاد نگرفته باشم، واقعاً خوشحال خواهم بود؟

اینجا بود که این تمرین برای من جدی‌تر شد. چون دیگر فقط یک ابزار برنامه‌ریزی نبود؛ تبدیل شد به راهی برای بهتر شناختن خودم. چه چیزی واقعاً من را خوشحال می‌کند؟ این احتمالاً مهم‌ترین سؤالی بود که در هفته گذشته از خودم پرسیدم. آیا کاملاً غرق کار بودن من را خوشحال می‌کند؟ آیا انجام دادن کارها و دیدن خروجی‌ها من را خوشحال می‌کند؟ آیا یاد گرفتن یک چیز جدید برایم مهم‌تر است؟ یا شاید اگر هیچ کاری برای انجام دادن نداشته باشم خوشحال‌تر می‌شوم؟ البته تقریباً مطمئنم گزینه آخر برای من اتفاق نمی‌افتد و احتمالاً خوشحالم هم نمی‌کند. :)

این تمرین کمک کرد کمی بهتر خودم را بفهمم. صادقانه بگویم، نتوانستم آن را هر روز انجام بدهم. حجم کارها، جلسه‌ها و برنامه‌هایی که داشتم واقعاً اجازه نمی‌داد این تمرین را روزانه انجام بدهم. اما فعلاً دارم آن را به‌صورت هفتگی تمرین می‌کنم و برایم خیلی جالب است. همین که به مسیر از مقصد نگاه کنی، نه اینکه همیشه فقط از نقطه شروع به آن نگاه کنی، زاویه دید متفاوتی به تو می‌دهد.

وقتی از نقطه شروع به مسیر نگاه می‌کنی، یک تصویر می‌بینی. اما وقتی خودت را در مقصد تصور می‌کنی و از آنجا به مسیر نگاه می‌کنی، تصویر دیگری می‌بینی. هر دو زاویه دید مهم‌اند و هر دو می‌توانند کمک کنند مسیر را بهتر طی کنی. این روش باعث می‌شود عمیق‌تر فکر کنی، تصمیم‌های محکم‌تری بگیری و بعضی مسئله‌ها را ببینی که شاید اگر فقط از نقطه شروع برنامه‌ریزی می‌کردی، هیچ‌وقت متوجهشان نمی‌شدی.

برای من، استراتژی «چه چیزی من را خوشحال می‌کند؟» فقط یک تمرین ساده نبود. تبدیل شد به راهی برای اینکه بهتر بفهمم واقعاً چه می‌خواهم، چه چیزهایی برایم مهم‌اند و یک مسیر موفق از نگاه خودم چه شکلی است. حتماً بعد از چند هفته دوباره به این تمرین برمی‌گردم و درباره تجربه‌ام می‌نویسم. اگر شما هم تجربه مشابهی داشته‌اید یا این روش را امتحان کرده‌اید، خوشحال می‌شوم درباره‌اش بشنوم.

دیدگاه‌ها

دیدگاه‌ها پس از بررسی و تأیید منتشر می‌شوند.

  • هنوز دیدگاه تأیید‌شده‌ای وجود ندارد.

مطالب مرتبط