درباره نوشتن
حدود یک ماه است که بهصورت جدی و پیوسته شروع کردهام به نوشتن و راستش، یکی از بهترین تصمیمهایی بوده که گرفتهام.
کمکم دارم میفهمم نوشتن چقدر میتواند یک ذهن شلوغ و نامرتب را مرتب کند. چقدر میتواند کمک کند شفافتر فکر کنی، آرامتر شوی و حتی تصمیمهای بهتری بگیری.
برای من، نوشتن خیلی شبیه لاگ گرفتن در سیستمهای نرمافزاری است.
در مهندسی نرمافزار، لاگها مهماند، چون بدون آنها واقعاً نمیدانی چه اتفاقی افتاده، کجا چیزی خراب شده یا سیستم چطور رفتار کرده است. اما یک نکته مهم وجود دارد: اگر مدام چیزهای بیمعنی را لاگ کنی، بعد از مدتی از آن خسته میشوی و کل سیستم لاگ گرفتن بیفایده میشود.
نوشتن هم دقیقاً همینطور است.
باید سبک خودت را پیدا کنی؛ سبکی که هم برایت قابل ادامه دادن باشد و هم معنا داشته باشد.
اوایل تلاش میکردم همه چیز را بنویسم. حتی روزهایم را ساعتبهساعت مستند میکردم. بعد از دو روز فهمیدم هیچ راهی ندارد که بتوانم این مدل را ادامه بدهم. بیشتر از اینکه کمککننده باشد، خستهکننده بود.
پس روش خودم را عوض کردم.
شروع کردم فقط چیزهای مهم را بنویسم: جلسههای مهم، گفتوگوهای معنادار، اولویتهای روز، تصمیمها و کارهایی که باید فردا انجام بدهم.
این روش برای من خیلی بهتر جواب داد.
نوشتن دیگر سخت به نظر نمیرسید و ذهنم کمکم آرامتر شد.
اما بعد از حدود یک هفته، به یک مشکل دیگر رسیدم.
متوجه شدم من مدام روزهایم را در ذهنم تحلیل میکنم. به این فکر میکنم که چه چیزی یاد گرفتم، چه چیزی اشتباه پیش رفت یا چه چیزی را باید بهتر کنم. اما چون این فکرها را نمینوشتم، خیلی زود فراموششان میکردم.
این فکرها بیشتر شبیه بازبینی روزانه بودند: امروز چه چیزی یاد گرفتم؟ چه چیزی را نباید دوباره تکرار کنم؟ آیا این روز واقعاً برای من ارزش داشت یا نه؟
برای همین، آخر هر روز یک بخش خیلی کوتاه برای بازبینی روزانه اضافه کردم؛ فقط چند خط درباره اینکه روزم چطور گذشت و چه چیزی از آن یاد گرفتم.
بهمرور، همین بازبینیهای کوچک طولانیتر شدند.
و حالا حتی در روزهایی که واقعاً کار خاصی هم انجام نمیدهم، باز هم چیزی برای خودم مینویسم.
چیزی که بیشتر از همه من را غافلگیر کرد، این بود که نوشتن چقدر به مرتب شدن ذهنم کمک کرد.
الان کمتر میترسم چیزی را فراموش کنم. کمتر نگرانم که ناخودآگاه دوباره همان اشتباههای قبلی را تکرار کنم.
از طریق همین نوشتهها، چیزهای زیادی هم درباره خودم یاد گرفتهام: اینکه عصبانیت من از کجا میآید، چه چیزهایی ذهنم را خسته میکند و حتی اینکه فکرها و احساساتم چطور قبل از اینکه روز بعد شروع شود، روی آن اثر میگذارند.
یک اتفاق جالب دیگر هم افتاد.
وقتی میدانی شب قرار است درباره روزت بنویسی، ناخودآگاه سعی میکنی روزت حداقل یک چیز معنادار برای نوشتن داشته باشد.
حداقل برای خودت.
گاهی وسط روز واقعاً به خودم میگویم: «امشب قرار است درباره امروز بنویسم، پس بگذار یک کاری انجام بدهم که ارزش نوشتن داشته باشد.»
و عجیب است، اما همین فکر آرامآرام رفتار آدم را تغییر میدهد.
قبلاً هم مینوشتم، اما بیشتر داخل دفترهایم. خوب بود، بهتر از ننوشتن بود، اما محدود بود.
حالا شرایط فرق کرده است.
در یک ماه گذشته، همه چیز را داخل یک فایل Word مینوشتم، اما اخیراً همه آنها را به Google Docs منتقل کردم و آن را به ChatGPT وصل کردم.
آخر ماه، از AI خواستم همه چیز را بخواند و تحلیل کند که ماه من واقعاً چطور گذشته است.
و راستش، نتیجه برایم خیلی جالب بود.
الگوها و چیزهایی درباره خودم نشانم داد که احتمالاً بهتنهایی هیچوقت متوجهشان نمیشدم.
امروز حتی میشود این کار را خیلی جلوتر برد. میشود آن را به تقویم، جلسهها، تسکها و ابزارهای دیگر وصل کرد و کمکم از آن یک سیستم عامل شخصی ساخت؛ سیستمی برای بهتر فهمیدن خودت و بهتر مدیریت کردن زندگیات.
اما با همه اینها، هنوز فکر میکنم مهمترین بخش ماجرا خود نوشتن است.
فقط بنویس.
فکرهایت را از ذهنت بیرون بیاور.
برای خودت شفافتر شو.
فرقی نمیکند شغلت چیست یا در کجای زندگی هستی.
نوشتن واقعاً کمک میکند.
دیدگاهها
دیدگاهها پس از بررسی و تأیید منتشر میشوند.
- هنوز دیدگاه تأییدشدهای وجود ندارد.