چرا تیمها در برابر مشاورها مقاومت میکنند؟ مسئله راهحلها نیست
تصور کنید پشت میز کارتان نشستهاید، زیر حجم زیادی از ددلاینها، پروژهها و هزار مشکل مختلفی که هر کدام توجه شما را میخواهند. وسط همه این شلوغیها، مدیرعامل شما را صدا میکند و با هیجان میگوید شرکت یک مشاور گرفته و قرار است این آدم همه مشکلات را حل کند.
بوممم.
احتمالاً آخرین چیزی بود که دوست داشتید بشنوید.
اگر بخواهم صادق باشم، احتمالاً چیزی هم نبوده که منتظرش باشید. اولین چیزی که به ذهنتان میرسد معمولاً این است: «خب، یک شکست دیگر هم اضافه شد.» مگر میشود یک نفر وارد این همه پیچیدگی شود و ناگهان همه چیز را درست کند؟ خیلی سریع این مشاور را کنار همه تلاشهای قبلی میگذارید؛ همان تلاشهایی که قرار بود همه چیز را تغییر بدهند و ندادند.
بعد ذهن شما بقیه داستان را خودش میسازد. فردی را تصور میکنید که وارد شرکت میشود و از همان لحظه اول شروع میکند به ایراد گرفتن از همه چیز. چرا اینطوری کار میکنید؟ چرا اینطوری حرف میزنید؟ مدیریت پروژه شما افتضاح است. چطور تا الان کسی اینها را به شما نگفته؟ و صد مدل گفتوگوی دیگر در ذهنتان شروع میشود. اگر کاملاً صادق باشیم، شاید بعضی از ما در آن لحظه دوست داشته باشیم کیبورد را برداریم و بکوبیم به مانیتور. البته شوخی میکنم... خب، تا حدی.
اما چرا این اتفاق میافتد؟ نمیدانم آماری وجود دارد که نشان بدهد چند درصد از مشاورها واقعاً موفق میشوند یا نه، اما تعجب نمیکنم اگر این عدد کمتر از چیزی باشد که معمولاً تصور میشود. چه چیزی باعث میشود همه امیدهای مدیرعامل در نهایت به ناامیدی تبدیل شود؟ چرا گاهی بعد از آمدن مشاور، اوضاع حتی بدتر هم میشود؟
به نظر من، بخش بزرگی از این موضوع به خود مشاور برمیگردد. چون اگر اولین چیزی که بعد از سلام کردن منتقل میکنی این باشد که هر چیزی که آدمها ساختهاند اشتباه است، هیچکس ادامه حرفهایت را نمیشنود. دیوارهای دفاعیای که از همان لحظه شنیدن کلمه «مشاور» ساخته شده بودند، محکمتر میشوند. آدمها دیگر گوش نمیدهند، اعتماد نمیکنند و دیگر دوست ندارند کمک کنند.
راستش اگر من آن طرف میز بودم، احتمالاً حتی غذایم را هم در یخچال شرکت نمیگذاشتم. باز هم شوخی میکنم... ولی منظورم را میفهمید.
اگر هدف شما بهعنوان یک مشاور این است که بعد از شش ماه حتی یک اثر مثبت روی سازمان بگذارید، این مسیر درستی نیست. کار واقعی این است که بتوانید وارد لایههای پنهان سازمان شوید. بتوانید اعتماد بسازید. و این هیچوقت فقط با نقد کردن اتفاق نمیافتد.
بله، ممکن است اوضاع بههمریخته باشد. بله، ممکن است هیچچیز سر جای خودش نباشد. اما آیا همه این مشکلات یکشبه به وجود آمدهاند؟ قطعاً نه. پس چرا انتظار داریم یکشبه هم حل شوند؟
لحظهای که شروع میکنید به گفتن اینکه همه چیز اشتباه است، فقط در حال نقد کردن فرایندها و سیستمها نیستید. دارید سالها تلاش را هم زیر سؤال میبرید. شببیداریها، تصمیمهای سخت، پروژههای پرتنش و تمام فداکاریهایی را که آدمها برای ساختن وضعیت فعلی انجام دادهاند. شاید بعضی از آن تصمیمها اشتباه بوده باشند. شاید بهترین مسیر نبودهاند. اما واقعی بودهاند. آدمها با آنها زندگی کردهاند. هزینهشان را دادهاند. نمیشود این را نادیده گرفت.
فرهنگ بد، فرایندهای پیچیده و محیطهای ناسالم شبیه یک سنگ بزرگ وسط مسیر هستند. باید این سنگ شکسته شود، اما نه با چکش. اگر با چکش به آن حمله کنید، شاید سنگ را بشکنید، اما احتمالاً در این مسیر به خودتان هم آسیب میزنید. به نظر من، مشاورها باید بیشتر شبیه قطرههای آب باشند. صبور، پیوسته و آرام؛ قطرههایی که در طول زمان روی سنگ اثر میگذارند.
طبیعت هیچوقت عجله نمیکند. وحشت نمیکند. تلاش نمیکند همه چیز را با زور تغییر دهد. فقط ادامه میدهد، تا جایی که در نهایت حتی سختترین سنگها را هم تغییر میدهد. سازمانها هم همینطور کار میکنند.
هیچ مشاوری نمیتواند یک شرکت را بدون آدمهای داخل آن تغییر دهد. جادویی وجود ندارد. تغییر واقعی فقط زمانی اتفاق میافتد که آدمها تصمیم بگیرند با هم حرکت کنند. برای همین همدلی اینقدر مهم است. برای همین فهمیدن آدمها اینقدر مهم است. باید به آنها نشان بدهید که مشکلاتشان را میفهمید، تلاششان را میبینید و آنجا نایستادهاید که قضاوتشان کنید. آنجا هستید که کمکشان کنید. و این صبر میخواهد، گوش دادن میخواهد و پیوستگی میخواهد.
نمیتوانید تاریخچه یک تیم را نادیده بگیرید. نمیتوانید هر چیزی را که قبل از شما وجود داشته بیارزش فرض کنید. باید مسئلهها را از زاویه دید آنها هم ببینید، نه فقط از زاویه دید خودتان. آنجاست که آدمها کمکم به شما اعتماد میکنند. آنجاست که دیگر شما را فقط یک فرد بیرونی نمیبینند و کمکم شما را کسی میبینند که واقعاً میخواهد کمک کند.
بعد از مدتی، آنها شروع میکنند به فهمیدن مسیر جلو. باور میکنند که تغییر ممکن است. خودشان قدمهای کوچک برمیدارند. اما حتی آنجا هم کار تمام نشده است.
یکی از بزرگترین اشتباههایی که یک مشاور میتواند انجام دهد این است که زود از سازمان جدا شود. وقتی آدمها تازه مسیر را فهمیدهاند، هنوز در ابتدای راه هستند. اگر همان لحظه ناپدید شوید، خیلی راحت ممکن است به عادتهای قدیمی برگردند. گاهی به تشویق نیاز دارند. گاهی به حمایت. گاهی حتی به کسی نیاز دارند که وقتی اعتمادبهنفسشان کم شد، به چالششان بکشد و هلشان بدهد جلو.
کمکم آدمها خودشان شروع میکنند به پیدا کردن راهحلها. هدفهای خودشان را تعریف میکنند. اعتمادبهنفس پیدا میکنند. دیگر به شما نیاز ندارند. و راستش، احتمالاً این بهترین نتیجهای است که میشود به آن امیدوار بود.
دیدن اینکه آدمها خودشان مسئلهها را حل میکنند، خیلی ارزشمندتر از این است که شما مسئله را به جای آنها حل کنید.
شاید دلیل واقعی موفقیت بعضی مشاورها این نباشد که از همه باهوشترند. شاید فقط به این خاطر است که به اندازه کافی میمانند. به اندازه کافی گوش میدهند. به اندازه کافی اهمیت میدهند. و آنقدر اعتماد میسازند که آدمها خودشان مسئله را ببینند.
در نهایت، فکر نمیکنم مشاورها سنگها را بشکنند. آنها فقط به آدمها کمک میکنند بفهمند که آن سنگ قابل جابهجا شدن است. و در نهایت، خود تیم است که آن را حرکت میدهد.
همدلی، صبر و همراهی میتواند حتی سختترین سنگها را بشکند و سختترین مسیرها را قابل عبورتر کند.
دیدگاهها
دیدگاهها پس از بررسی و تأیید منتشر میشوند.
- هنوز دیدگاه تأییدشدهای وجود ندارد.